تبليغاتX
.: یه گوشه پنهون :.

من در این خانه، به گمنامی نمناک علف نزدیک ام | "سهراب سپهری"

آخر

شنبه 19 شهریور1390
اینجا رفت جای دیگه...

+ 9:23 توسط ( ... ) |

...

سه شنبه 23 فروردین1390
دیگر این خیالِ رویاپرداز، به این راحتی دلخوشت نمی شود
بیقرارم - باید کمی روی خطوط کاغذ راه برم
کمی هم روی سیم های سازم

+ 13:20 توسط ( ... ) |

...

دوشنبه 20 دی1389
دوست دارم بنشینمُ
تکیه ام را روی تنه درختِ بیدِ مجنونی بگذارم
تو کنارم باشیُ
من فقط برایت ساز بزنم
آنوقت صدای سازم برود آن دور دورها
تا حسابِ کار به گوش آنهایی برسد که چشم دیدن باهم بودنمان را نداشتند

"دی 89 - تهران"

+ 1:8 توسط ( ... ) |

یک امروز

سه شنبه 6 مهر1389
امروز بود.
تمامش پکید٬ ترکید٬ شکست٬ پخش شد کل وجودم٬ سرتا پایم را گرفت٬ زمین گیر کرد.
می خواهم جمع ش کنم.
نمی بینمش اما –  فرار می کند لعنتی –  نمی گذارد جمع ش کنم، بندازم دور – سبک بشم – آزاد بشم – رها بشم.
قفس شده، دوره ام کرده. تا خواستم به خودم بیایم، زندان شدم٬ غرق شدم – چیزی شبیه اندوه.

آب باریکه ای بود.
حالا راهش را کج کرده – می رود آنجا که زمین فرمان می دهد، تا کمی آنطرف تر را سبز کند – آباد کند – سایه کند.

ساقه را خودش قرص و محکم کرده، رشد داده - بلند کرده – ریشه را خودش دوانده تا اعماق.
حالا می رود سمتی که زمین هدایتش می کند.

پاییز امسال باید پاییز بدی باشد.
نه اینکه بد – وقتی می گویم بد، یعنی خوب – خیلی خوب.
از آن پاییزهای زرد و  به معنای واقعی گرفته.
هر چیزی اصل اش خوب است - ها؟
از همان پاییزها که هرجا پا بزاری، صدای خُرد شدن برگها بغضت را بشکافد و تو نمی دانم چرا مسرور باشی.

از همان پاییز ها...
از همان پاییزها که دیگر انتظار بهار نمی کشی.

"۱ شهریور ۸۹ - تهران"

+ 21:20 توسط ( ... ) |

منتظر نسیم

سه شنبه 2 شهریور1389
ديگر چيزی از او نمانده – جز خاطراتی که آن هم بود و نبودش فرقی به حالم ندارد.
مثل برگ خشک پاييزی می مانی که مدام باد می بردت – می بردت.
 رفتنت را می بينم!
اما دیگر ذره ای رغبت برای نگه داشتنت حتی به عنوان دکور ندارم.
پژمردی، خشک شدی
خشکاندی و رفتی.

حالا دارم ردپاها و گرد و خاکهای به جا مانده از آمدنت را پخش می کنم - بهم میریزم.
تا نبینم آثار جا خشک کرده از رفتنت را.

حالا
فقط منتظر نسیمی هستم.


"مرداد 89 - تهران"

+ 1:44 توسط ( ... ) |

...

پنجشنبه 7 مرداد1389
اون همه جاده باز، حقه ای بیش نبود.
آخر اون جاده، همه ناآبادی.

"تیر 89"

+ 7:28 توسط ( ... ) |

کاش

پنجشنبه 27 خرداد1389
روش دوست نداشتنِ
کسی که دوست دارم را
کاش می دانستم
+ 2:9 توسط ( ... ) |
 

مَنو این یه گوشه

اسمم محمد، اما اطرافیانم به اسم های مختلف صدام می زنن - محمد، مملی، ممد، ممل - اموم اسمش محمد بود، وقتی شهید شد چند وقت بعدش من به دنیا اومدم. به همین خاطر اسمم رو گذاشتن محمد. کتاب خوندن رو دوست دارم، وقت خالی داشته باشم کتاب می خونم. احساس می کنم کتاب خوندن توی خیلی از مسائل می تونه کمکم کنه - حس تخیلم رو بالا می بره - کتاب خوندن تجسمم رو قوی می کنه. حتی کتاب خوندن توی کادربندی و انتخاب بعضی از سوژه هامم موثره. خیلی اوقات برای گردش، مخصوصا عکاسی دوست دارم تنها و به دور از جمع و رابطه ها باشم. احساس می کنم خیلی اوقات مثل اطرافیانم نیستم - یا اطرافیانم مثل من نیستند. آدمی نیستم که بتونم با هرکسی بجوشم... ساکتم، خیلی اهل حرف زدن نیستم. به مسائل سیاسی هیچ علاقه ای ندارم، اما احساس می کنم چه دوست داشته باشم و چه نداشته باشم باید تا اندازه ای بدونم...

 

خرده ریزه

Designed By: Rage - Khaab | All Rights Reserved