صبحهایِ خیلی زود
وقتی که هنوز کارمندهایِ مترو چَشمهاشان خواب آلود بود
و داخلِ واگنِ قطار خالی از آدمُ شلوغی بود.
بیشتر سکوت دیده میشد تا هرجُ مرجهای مُذخرفِ روزمره
تا شکُ تردیدها وُ بد بینی هایِ بی مورد و افراطیِ آدمها نسبت به یکدیگر.
و آن زمان٬ مترو جای خوبی بود برای پرسه زدن در خیالِ تو.
اما افسوس...
افسوس که تو همان شکُ تردیدها وُ بد بینی هایِ بی مورد و افراطیِ آدمها بودی.
بازی می کردی با ذهنِ من - با روحِ من - خواسته وُ ناخواسته.
بود٬ اما گمان می کردی نیست.
آهی می کشم - از اینکه من چرا اینچنینُ تو چرا... ؟!
سالهاي سپري شده آرامُ قراري نبود - و نيست - و تا اينست، بازهم نيست.

ای بی وفایِ دوست داشتنی
حالا کجاها سِیر می کنی؟
شبها زیر کدامیک از این چراغهایِ سطحِ شهر که هر شب از پشت غبارهایِ تلمبار شده برایم چشمک می زنند سر بر روی بالش می گذاری.
برای گفتنُ نوشتن - فَضایی نیست
هوایی نیست
حتی تبسمی روی لبهام.