تبليغاتX
.: یه گوشه پنهون :.

من در این خانه، به گمنامی نمناک علف نزدیک ام | "سهراب سپهری"

آن زمان را می گویم

دوشنبه 4 آبان1388
آن زمان را یادت هست که فرداهایش بخاطرِ خاطرِ تو نقش می بست
و به دنبال آن رویایش.
آن زمان را می گویم که انگیزه دوباره فرداهای پر ماجرایم بودی
فرداهایی که شاید یک درصدش هم من نبودم
و آرام آرام به چیزی مُبَدلْ شدم که در گذشته نبودم.

آن زمانها که با رایحه تو گذشت هفته ها به کلی معنایش را از دست می داد
و در کل حکایت دیگری به خود می گرفت.

آن روزها را بخاطر داری؟

...گمان نکنم!!

"۱۳ شهریور ۸۸ | ۲۲:۴۵"

+ 18:16 توسط ( ... ) |

کاش بهتر بودی

چهارشنبه 29 مهر1388
کاش بهتر از این بودی
ای کاش بهتر از این بودم.

چه خوب بود اگر هر دویمان خوب بودیم
همچو عطر نمناک باران.

چه بهتر می شد اگر مهربان بودی٬
بی ریاء بودی٬
باری به هر جهت نبودی.
همچو بوی تَرِ سنگ فرش کوچه هامان بعد از نمِ بارانی.

و کاش کمی آینده نگر بودی
تا تصور می کردی نبودنت را در حضور من.

+ 7:43 توسط ( ... ) |

ای، خوبم - بد نیستم

پنجشنبه 16 مهر1388

چند سالی هست
که هر کس
به هر نحو
 جویای حالم می شود.
از سر کلیشه می گویم: ای، خوبم - بد نیستم.

و احتمالا همان شخص در زمان دیگری...
و باز هم همان کلمات کذایی را می شنود.
آخر می دانی؟!
حس می کنم وقتی از تو می پرسند - سلام، چطوری؟
آن زمان می بایست عاری از مشکلاتُ فکرهای اندوه ناکُ افسوس های گذشته ات باشی.
خوب دست خودش هم نیست - نمی داند اوضاع ما را.
و آن زمان، چقدر این کلیشه ای بودن برایم تهوع آور است.

و اگر بازهم سه باره...
جمله ای غیر از "مثل همیشه" نمی شنود.

در هر وضعیتی باشم
همین است که همین است که همین است.

چه پولهایم در حساب بانکی ام تلمبار شده باشد، چه بر سر مشکلاتی تمامش را از دست داده باشم.
چه بهترین سفر شمال با دوستانم را داشته باشم – و چه دچار روزمره گی شدیدی شده باشم و همیشه عصرها در سه کنجی از خانه کز کرده باشم.

پیدایت می کنم - تا تمام شود این دردها...
احساس می کنم این "پیدا کردن" باید تا همیشه در من بماند
بی آنکه کمی آزاد شود –  رها شود.

+ 8:25 توسط ( ... ) |

قدیم من

جمعه 13 شهریور1388
عاشق محله های نابتم
یکشنبه های قدیمِ من...

دیروزِ تو
دیروزِ من...

نیستی ِ آن روزها را باور کن
حالا دیگر فقط - یادِ یکشنبه هایش باقی مانده...

+ 3:45 توسط ( ... ) |

کمی از تو - کمی از من

جمعه 23 مرداد1388
صبحهایِ خیلی زود
وقتی که هنوز کارمندهایِ مترو چَشمهاشان خواب آلود بود
و داخلِ واگنِ قطار خالی از آدمُ شلوغی بود.
بیشتر سکوت دیده میشد تا هرجُ مرجهای مُذخرفِ روزمره
تا شکُ تردیدها وُ بد بینی هایِ بی مورد و افراطیِ آدمها نسبت به یکدیگر.

و آن زمان٬ مترو جای خوبی بود برای پرسه زدن در خیالِ تو.
اما افسوس...
افسوس که تو همان شکُ تردیدها وُ بد بینی هایِ بی مورد و افراطیِ آدمها بودی.

بازی می کردی با ذهنِ من - با روحِ من - خواسته وُ ناخواسته.
بود٬ اما گمان می کردی نیست.
آهی می کشم - از اینکه من چرا اینچنینُ تو چرا... ؟!
سالهاي سپري شده آرامُ قراري نبود - و نيست - و تا اينست، بازهم نيست.

شب

ای بی وفایِ دوست داشتنی
حالا کجاها سِیر می کنی؟
شبها زیر کدامیک از این چراغهایِ سطحِ شهر که هر شب از پشت غبارهایِ تلمبار شده برایم چشمک می زنند سر بر روی بالش می گذاری.

برای گفتنُ نوشتن - فَضایی نیست
هوایی نیست
حتی تبسمی روی لبهام.

+ 1:38 توسط ( ... ) |

نبودن - اما بودن

دوشنبه 5 مرداد1388
منُ
نبودنِ تو وُ
کافه تمدن

من
با یه حس تازه ای
شکلِ تبسم.

+ 22:39 توسط ( ... ) |

در حال نوشیدن چای

دوشنبه 29 تیر1388
تازگیها دارم تورو یه قصه فرض می کنم...
سکانس به سکانس
یه نیمه واقیعتُ یه نیمه رویا.

دوس دارم توی هر عکسی که می گیرم، بگونجونمت
یا بهتر بگم - می خوام خودمُ خودت رو به تصویر بکشم. شاید هم رویاهامُ...

می شینم جلوی چراغهایی که کیلومترها ازم دورنُ مدام در حال سوسو کردنن – وقتی نگاشون می کنم، انگار که زنده نُ روح دارن.

با خودم حرف می زنم
یه نیمه شون بوی واقعیت می دنُ نیمه دیگه ش رویا.

حسرت داره وُ لذت...
حسرتش واقعیتُ لذتش رویاس.

یه نُت میاد تو ذهنم - با خودم زمزمش می کنم...
نُت بوی حسرت میده - نه رویا.

به روز |  Mycamera و Graphman

+ 15:51 توسط ( ... ) |
 

مَنو این یه گوشه

اسمم محمد، اما اطرافیانم به اسم های مختلف صدام می زنن - محمد، مملی، ممد، ممل - اموم اسمش محمد بود، وقتی شهید شد چند وقت بعدش من به دنیا اومدم. به همین خاطر اسمم رو گذاشتن محمد. کتاب خوندن رو دوست دارم، وقت خالی داشته باشم کتاب می خونم. احساس می کنم کتاب خوندن توی خیلی از مسائل می تونه کمکم کنه - حس تخیلم رو بالا می بره - کتاب خوندن تجسمم رو قوی می کنه. حتی کتاب خوندن توی کادربندی و انتخاب بعضی از سوژه هامم موثره. خیلی اوقات برای گردش، مخصوصا عکاسی دوست دارم تنها و به دور از جمع و رابطه ها باشم. احساس می کنم خیلی اوقات مثل اطرافیانم نیستم - یا اطرافیانم مثل من نیستند. آدمی نیستم که بتونم با هرکسی بجوشم... ساکتم، خیلی اهل حرف زدن نیستم. به مسائل سیاسی هیچ علاقه ای ندارم، اما احساس می کنم چه دوست داشته باشم و چه نداشته باشم باید تا اندازه ای بدونم...

 

خرده ریزه

Designed By: Rage - Khaab | All Rights Reserved