امروز بود.
تمامش پکید٬ ترکید٬ شکست٬ پخش شد کل وجودم٬ سرتا پایم را گرفت٬ زمین گیر کرد.
می خواهم جمع ش کنم.
نمی بینمش اما – فرار می کند لعنتی – نمی گذارد جمع ش کنم، بندازم دور – سبک بشم – آزاد بشم – رها بشم.
قفس شده، دوره ام کرده. تا خواستم به خودم بیایم، زندان شدم٬ غرق شدم – چیزی شبیه اندوه.
آب باریکه ای بود.
حالا راهش را کج کرده – می رود آنجا که زمین فرمان می دهد، تا کمی آنطرف تر را سبز کند – آباد کند – سایه کند.
ساقه را خودش قرص و محکم کرده، رشد داده - بلند کرده – ریشه را خودش دوانده تا اعماق.
حالا می رود سمتی که زمین هدایتش می کند.
پاییز امسال باید پاییز بدی باشد.
نه اینکه بد – وقتی می گویم بد، یعنی خوب – خیلی خوب.
از آن پاییزهای زرد و به معنای واقعی گرفته.
هر چیزی اصل اش خوب است - ها؟
از همان پاییزها که هرجا پا بزاری، صدای خُرد شدن برگها بغضت را بشکافد و تو نمی دانم چرا مسرور باشی.
از همان پاییز ها...
از همان پاییزها که دیگر انتظار بهار نمی کشی.
"۱ شهریور ۸۹ - تهران"